"
حورا"ايي كه خواهيد خواند خود را موظف ميداند كه ياد كند از دوستي . مثل بچهايي معصوم زل زده است به من و نگاهم ميكند كه چه ميكنم . مجابم كرده تا بگويم : وقتي قرار بود " حورا" شكل بگيرد هواي گپ و گفتاي با دوستي ديريافته و نازنين توي سرم آمده بود . فلاشبك خورده بودم به سيگار ، به طرحهاي ناتمام داستانهايي كه قرار است روزي نوشته شوند ، به او . مجابم ميكند اين داستان كه بگويم : گپ زدن با تو در حافظهام ميماند . آنقدر كه نيمه شبي ، ناخودآگاه " حورا"ايي شوند كه دوستش دارم . و ترا : محمد عربزاده عزيز !
پارچ آب توي هوا چرخ ميخورد و ميرفت سمت شيشه يكپارچه در
. قالب يخ افتاد روي فرش . پارچ استيل رسيد به سينه شيشه . تكه هاي شيشه پاشيدند روي زمين .يعني نميخاد برگرده ؟ با گيساش اَ هَمي سقف آويزونش ميكُنُم
.ادامه مطلب

