تبليغاتX
ریسمانی از داستان

" حورا"ايي كه خواهيد خواند خود را موظف مي‌داند كه ياد كند از دوستي . مثل بچه‌ايي معصوم زل زده است به من و نگاهم مي‌كند كه چه مي‌كنم . مجابم كرده تا بگويم : وقتي قرار بود " حورا" شكل بگيرد هواي گپ‌ و گفت‌اي با دوستي ديريافته و نازنين توي سرم آمده بود . فلاش‌بك خورده بودم به سيگار ، به طرح‌هاي ناتمام داستان‌هايي كه قرار است روزي نوشته شوند ، به او . مجابم مي‌كند اين داستان كه بگويم : گپ زدن با تو در حافظه‌ام مي‌ماند . آنقدر كه نيمه شبي ‌، ناخودآگاه " حورا"ايي شوند كه دوستش دارم . و ترا : محمد عربزاده عزيز !

حورا

 

پارچ آب توي هوا چرخ مي‌خورد و مي‌رفت سمت شيشه يكپارچه در . قالب يخ افتاد روي فرش . پارچ استيل رسيد به سينه شيشه . تكه هاي شيشه پاشيدند روي زمين .

يعني نمي‌خاد برگرده ؟ با گيساش اَ هَمي سقف آويزونش مي‌كُنُم .


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حبیب پرتاری در 85/10/25 و ساعت |

حالا پس از مدتي ( كه نمي‌دانم چقدر ) دوباره دستم به قلم رفته است در اين فضاي مجازي . پيش از آنكه هر چيزي بنويسم بر خود مي‌دانم تا در هيات يك يادمان ، پاس دارم همكاري و همفكري دوستاني را كه همراه و همپاي من بودند در كوشش قبلي‌ام ( وبلاگ سابق‌اي كه با همين نام مي‌زيست ) :از دوستان ریسمان


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حبیب پرتاری در 85/10/13 و ساعت |

 

از مادرت خداحافظي مي كني و مي روي توي سينما . پوستر فيلم را نگاه مي كني : " دو زن . . . در سينماهاي . . . "   بي توجه چادرت را جمع    مي كني و مي گذاري توي كيفت . بي قراري . به ساعت نگاه  مي كني . هوا گرم نيست .

چراغ ها خاموش مي شود .

هنوز فيلم تمام نشده كه از سالن بيرون آمده ايي . چادرت را از توي كيفت بيرون مي آوري .موهايت را مي فرستي زير روسري . اما فراموش كرده ايي دكمه هاي بالاي مانتويت را ببندي .

+ نوشته شده توسط حبیب پرتاری در 85/10/04 و ساعت |

اینجا منزل مجازی داستان هایی است که هر بار به ریسمان وجود ما آویخته می شوند و بعد هم پیشکش شما .

به امید روزهای بعد !

+ نوشته شده توسط حبیب پرتاری در 85/10/02 و ساعت |