
دیروز روز جهانی داستان کوتاه بود . به همین مناسبت در دزفول همایشی به همت دوستمان مهران بقایی برگزار شد که عاری از فایده نبود . دوستانی را دیدیم که اهل قلم اند و دوستشان داریم چون : کرم رضا تاج مهر - یاسر اکبریان - خلیل رشنوی - علی اصغر حسینی خواه - مریم دلباری - معصومه پالیزبان و . . .
در اثنای همین همایش بود که پی بردیم داستان " خماری در چشم خیابان " به مرحله نهایی جشنواره شعر و داستان جوان کشور ( فلک الافلاک ) راه یافته . و همین بهانه ایی شد برای اینکه این داستان را که در سایت دیباچه هم هست برای همین پست بگذارم . سعی می کنم نتایج جشنواره را هم در پست بعدی اطلاع دهم .
. . . راستی شما هم وقتی روز تولدتان می شود مثل من گم و گیج می شوید ؟ گم ام میان اینکه شادم یا غمگین و گیج شده ام از شتاب لحظه ها . بگذریم !
چند نخ سيگار فروردين ، يك بند انگشت ترياك و يك برگ كاغذ كه انگار از وسط دفتري كنده شده باشد. اينها همه محتويات جيبهايش بود . بعلاوه يك كارت دانشجويي كه متعلق به خودش نبوده . هيچ كارت يا مدركي براي شناسايي شدن همراهش نبوده . وقتي پيدايش كردهبودند از گوشهايش خون رفته بود و دست چپش از آرنج تا خورده بود و شكسته بود .
ادامه مطلب
