- تو توي اينمهه سال هيچ كتابي ننوشتي .
- نوشتم اما چاپش نكردم .
- تو جاهطلبتر از اوني كه چيزي بنويسي و چاپش نكني .
آنچه آمد از آخرين ديالوگهاي فيلم يك بوس كوچولو بود ( البته آنطوري كه در حافظه معيوب من مانده! ) بيشك ميدانيد كه اين فيلم ، نگاهي بود بر زندگي و شخصيت ابراهيم گلستان ( در اينجا غرض از ابراهيم گلستان بيشتر از آنكه نويسنده كتاب مستطاب مد و مه باشد شخصي است كه در كتاب نوشتن با دوربين تنها به آثار هنري يحيي گلمحمدي با احترام برخورد كرده !) . هرچه هست از اين حقيقت نبايد گذشت كه تنها آنان كه شكوه تمام شدن يك داستان ، شكلگيري يك شعر ، به انجام رسيدن تمرينات يك نمايش ( بقول تئاتريها چفت شدنش ) و .... را چشيدهاند ميدانند كه در چنان لحظاتي چقدر هنرمند دوست دارد خودش و اثرش را پيش چشم ديگران بكشاند ( حتي اگر از سر جاهطلبي هم نباشد !) . حالا فكرش را بكنيد كسي طي سالها ( چيزي نزديك به 23 سال ) تمام آنچه را كه با هم تمام نوشته است ( كه مشتمل بر چندين و چند داستان و رمان ميشود ) را بگذارد براي مبادايي كه خودش ميخواهد . در انگاره من اين صبر و طاقت ( كه بيتعارف هرگز از يكي مثل من بر نميآيد! ) تنها در كنج خلوتي گل ميكند ، سرشار از تنهايي و انزوا .
فتحالله بينياز ...

ادامه مطلب
