چندي پيش با يكي از دوستان نمايشنامه نويسم گپي مي زدم . گپي كه از پس خواندن تازه ترين نوشتهاش بود . اثر خوبي شده بود با رگه مناسبي از طنز . وقتي اين بارزه اثرش را به او گفتم حرفي زد كه بشدت با آن مخالفت كردم . دوستم گفت : من بطور كلي سعي ميكنم در هر نوشتهايي كه مينويسم ميزاني از طنز بياورم . و البته براي اين حرفش دلايلي هم داشت از قبيل اينكه هر اثر هنري به نوعي تكهايي از زندگي است و خنده هميشه در زندگي هست ( يا بايد باشد ! )
گپ و گفت من با آن رفيق تئاتري ( كه به درازا كشيد و عوايد بسياري را به شركت دخانيات وادر كرد! ) انگيزه نوشتن اين چند خط را بمن داد كه خواندنش را به شما توصيه ميكنم و البته ارائه نظرات كارسازتان را :
نويسنده ، مجري طرحي است كه به ذهنش رسيده . بعبارتي اين خطيرترين فني است كه يك داستان نويس انجام ميدهد – و همينطور در نمايشنامه . يادم هست در بانه بودم كه محمد بهارلو ( صاحابِ ديباچه !) اين جمله را در ذهن من حك كرد كه : طرحها فينفسه بيگناهند ، اين مائيم كه با شكل و كيفيت ارائه آنها ، به آنها لطف يا ظلم ميكنيم ( نقل به مظنون! )
گفتن اينكه " نويسنده خوب كسي است كه بهترين پرداخت لازم براي پلاتي كه به ذهنش رسيده را برگزيند " را اصلاً لازم نميدانم ! ترجيح ميدهم به نمونه جالبي اشاره كنم كه يك فيلم سينمايي است .
جواني از قشر متوسط ( و يا حتي فقير جامعه ) كه صاحب يك كتابفروشي كمدرآمد است روزي به ناگاه متوجه ميشود كه شهرهترين بازگير زن هاليوود در مغازهاش است و ... اين ارتباط به آشنايي هاي بسيار ميانجامد ( كار به جاهاي باريك ميكشد! ) ... و دست آخر هم كه ازدواج ! . اما اين طرح صوري قصه است . آنچه دستمايه دروني و مهم نويسنده بوده اين است : نشان دادن آدمهايي كه در عين فلاكت مالي ، معلوليت ، شكستهاي عشقي و اقتصادي و ... شاد زندگي ميكنند و احساس خوشبختي دارند .
اگر ناتینگ هیل را نديده باشيد ، حالا ميتوانيد با كمي درايتِ داستاني حدس بزنيد كه فيلم بيشك رگههايي از طنز را درخود دارد . چرا كه در اينجا طنز بعنوان يك ابزار عملگر وارد شده و كمك ميكند كه نويسنده به غرض درونياش برسد . براي نمونه در فيلم شخصيتي به نام " اسپايك " مي بينيم كه يك احمق به تمام معناست ( شاسكول است ! خلاص! ) در يكي از سكانسهاي آغازين فيلم ، اسپايك از همخانهايياش ويليام ( كه شخصيت محوري فيلم است و هیو گرانت جورش را ميكشد !) ميخواهد كه كمكش كند تا لباس مناسبي انتخاب كند چون : براي اولين بار توي زندگيام با يه خانوم با شخصيت قرار گذاشتم! . اسپايك سه بار ، سه تيشرت متفاوت ميپوشد .كه البته اولي بسيار خشن ، دومي بسيار سكسي است و سومي كه گمان ميكنيم مناسب است چون رويش نوشته شده : تو خوشگلترين زن توي دنيايي . البته وقتي ميچرخد و برميگردد ميبينيم كه پشت همان هم جملهايي بسياري سكسي هست ! شايد در نگاه اول، اين سكانس تنها براي خنداندن مخاطب باشد اما با كمي دقت ميتوان فهميد كه تمام لباسهايي كه اسپايك ميپوشد از ارزانترين لباسها هستند . وقتي در ميانه فيلم به سكانسي ميرسيم كه همين اسپايك لباس غواصي پوشيده بيشتر ميشود به معنايي بودن اين تعمد پي برد . ويليام با تعجب نگاهش ميكند و ميپرسد : اين چيه پوشيدي ؟ .
- لباس تميز نداشتم .
- تو هيچوقت لباس تميز نداري !

به همين سادگي و ظرافت ، طرح قصه با پرداختش هماهنگ شده تا اثري منسجم شكل بگير .
حالا اگر دوست داشتيد ميتوانيد در همه نوشتههاتان نوعي طنز بياوريد !
راستی سال نو مبارک !
+ نوشته شده توسط حبیب پرتاری در
86/01/04 و ساعت
|