تبليغاتX
ریسمانی از داستان

پیش از آوردن داستان این خبر را بدهم که وبلاگ دوست و همراه همیشگی ام احسان بزرگی با شعری ناب و تازه به روز است و بی شک در انتظار نقد و نظر شما.

زنگ تلفن براي بار سوم توي سرم مي‌پيچيد. مرد آفتاب سوخته‌ايي كه پيش‌خدمت مشروب‌خانه است گوشي را توي دستش نگه مي‌دارد و صدا مي‌زند « خانم! » و دختري كه با تاپ صورتي رنگ‌اش روبرويم ايستاده است مي‌گويد« ببخشين، با من كار دارن». مي‌رود كه تلفن را جواب بدهد كه براي بار چهارم تلفن زنگ مي‌خورد. دختر گوشي را از دست پيشخدمت مي‌گيرد و لبخندي را بجاي تشكر حواله‌اش مي‌كند. پيش‌خدمت كناري مي‌رود. براي بار پنجم كه صداي زنگ تلفن در‌مي‌آيد آرنج زنم را حس ميكنم كه به پهلويم مي‌زند و صدايش را ميشنوم كه: « ورش دار! ببين كيه » چشم‌هايم را باز مي‌كنم. زنم مي‌گويد« كيه اين وقت شب؟». نيم‌خيز مي‌شود كه مي‌گويم : تو بخواب خودم ور مي‌دارم.

شمار زنگ‌هاي تلفن ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حبیب پرتاری در 86/01/22 و ساعت |

چندي پيش با يكي از دوستان نمايشنامه نويسم گپي مي زدم . گپي كه از پس خواندن تازه ترين نوشته‌اش بود . اثر خوبي شده بود با رگه مناسبي از طنز . وقتي اين بارزه اثرش را به او گفتم حرفي زد كه بشدت با آن مخالفت كردم . دوستم گفت : من بطور كلي سعي مي‌كنم در هر نوشته‌ايي كه ‌مي‌نويسم ميزاني از طنز بياورم . و البته براي اين حرفش دلايلي هم داشت از قبيل اينكه هر اثر هنري به نوعي تكه‌ايي از زندگي است و خنده هميشه در زندگي هست ( يا بايد باشد ! )

گپ و گفت من با آن رفيق تئاتري ( كه به درازا كشيد و عوايد بسياري را به شركت دخانيات وادر كرد! ) انگيزه نوشتن اين چند خط را بمن داد كه خواندنش را  به شما توصيه مي‌كنم و البته ارائه نظرات كارسازتان را :

 نويسنده ، مجري طرحي است كه به ذهنش رسيده . بعبارتي اين خطيرترين فن‌ي است كه يك داستان نويس انجام مي‌دهد – و همين‌طور در نمايشنامه . يادم هست در بانه بودم كه محمد بهارلو ( صاحابِ ديباچه !) اين جمله را در ذهن من حك كرد كه : طرح‌ها في‌نفسه بي‌گناهند ، اين مائيم كه با شكل و كيفيت ارائه آنها ، به آنها لطف يا ظلم مي‌كنيم ( نقل به مظنون! )

گفتن اينكه " نويسنده خوب كسي است كه بهترين پرداخت لازم براي پلات‌ي كه به ذهنش رسيده را برگزيند " را اصلاً لازم نميدانم ! ترجيح مي‌دهم به نمونه جالبي اشاره كنم كه يك فيلم سينمايي است .

جواني از قشر متوسط ( و يا حتي فقير جامعه ) كه صاحب يك كتابفروشي كم‌درآمد است روزي به ناگاه متوجه مي‌شود كه شهره‌ترين بازگير زن هاليوود در مغازه‌اش است و ... اين ارتباط به آشنايي هاي بسيار مي‌انجامد ( كار به جاهاي باريك مي‌كشد! ) ... و دست آخر هم كه ازدواج ! . اما اين طرح صوري قصه است . آنچه دستمايه دروني و مهم نويسنده بوده اين است : نشان دادن آدم‌هايي كه در عين فلاكت مالي ، معلوليت ، شكست‌هاي عشقي و اقتصادي و ... شاد زندگي مي‌كنند و احساس خوشبختي دارند .

اگر ناتینگ هیل را نديده باشيد ، حالا مي‌توانيد با كمي درايتِ داستاني حدس بزنيد كه فيلم بي‌شك رگه‌هايي از طنز را درخود دارد . چرا كه در اينجا طنز بعنوان يك ابزار عملگر وارد شده و كمك مي‌كند كه نويسنده به غرض دروني‌اش برسد . براي نمونه در فيلم شخصيتي به نام " اسپايك " مي بينيم كه يك احمق به تمام معناست ( شاسكول است ! خلاص! ) در يكي از سكانس‌هاي آغازين فيلم ، اسپايك از هم‌خانه‌ايي‌اش ويليام ( كه شخصيت محوري فيلم است و هیو گرانت جورش را مي‌كشد !) مي‌خواهد كه كمكش كند تا لباس‌ مناسبي انتخاب كند چون : براي اولين بار توي زندگي‌ام با يه خانوم با شخصيت قرار گذاشتم! . اسپايك سه بار ، سه تي‌شرت متفاوت مي‌پوشد .كه البته اولي بسيار خشن ، دومي بسيار سكسي است و سومي كه گمان مي‌كنيم مناسب است چون رويش نوشته شده : تو خوشگل‌ترين زن توي دنيايي . البته وقتي مي‌چرخد و برمي‌گردد مي‌بينيم كه پشت همان هم جمله‌ايي بسياري سكسي هست ! شايد در نگاه اول، اين سكانس تنها براي خنداندن مخاطب باشد اما با كمي دقت مي‌توان فهميد كه تمام لباس‌هايي كه اسپايك مي‌پوشد از ارزان‌ترين لباس‌ها هستند . وقتي در ميانه فيلم به سكانسي مي‌رسيم كه همين اسپايك لباس غواصي پوشيده بيشتر مي‌شود به معنايي بودن اين تعمد پي برد . ويليام با تعجب نگاهش مي‌كند و مي‌پرسد : اين چيه پوشيدي ؟ .

-         لباس تميز نداشتم .

-         تو هيچوقت لباس تميز نداري !  

ناتينگ هيل

به همين سادگي و ظرافت ، طرح قصه با پرداخت‌ش هماهنگ شده تا اثري منسجم شكل بگير .

حالا اگر دوست داشتيد مي‌توانيد در همه نوشته‌هاتان نوعي طنز بياوريد !

راستی سال نو مبارک !

+ نوشته شده توسط حبیب پرتاری در 86/01/04 و ساعت |