برای این پست با وجود اینکه دو داستان تازه هم نوشته ام ترجیح می دهم این داستان - که حاصل بی تابی های نوشتن من در سه-چهار سال پیش است - را تقدیمتان کنم. سابقاْ در مجله ادبی قاصدک (به کوشش احسان الهی فر) چاپ شد و در وبلاگ رمزآشوب هم به انتخاب آقای رسول پور درج شد.
از آن خام دستی هایی است که می خواهمش. بخوانید. امید که به دل شما هم بنشیند.
استاد فلسفه من چرند زياد ميگويد ولي از اين يك حرفاش خوشم آمد كه گفت : تا زمانيكه با چشم خودت ميبيني چيز جديدي نديدهايي . بايد بالاي آدمها باشي تا ديدن را ، دوباره ديدن را و باز هم ديدن را تجربه كني . جمله دوم را خودم گفتم . زير لب ، وقتيكه از خانهاش بيرون ميرفتم .
وقتي به خانه رفتم پدرم بخاطر يك ساعت تاخير خودش را حسابي به زحمت انداخت . دقايقي گريه كردم و ساعتي هم مادرم توي همان گوشم حرفهاي زنانه ميزد كه " پدرت ترا دوست دارد " و " هيچ پدر و مادري بد بچهشان را نميخواهند " . بعد از آن وقتي برايش چاي بردم و سيگار روشن كردم ، ديدم كه كف دستش هنوز سرخ است . مثل يك پاره آتش .
فرداي آن روز از خواب كه بيدار شدم مثل تمام روزهاي اين چند ماه كيفم را برداشتم و خارج شدم . وقتيكه ميرفتم سئوال تكراري برادرم بود كه در هوا پرت شد :" چي داري ؟ " . گفتم : " رياضي ، تا بعد از ظهر".
استاد ، آن روز از هميشه خرابتر بود . ولي باز هم خوب بود . گفت : انسان اگر انسان نبود و فراموش نميكرد از دست خودش ديوانه ميشد . روي زبانم بود كه بگويم : ميان چرندياتتان حرفهاي جالبي پيدا ميشود ، كه خودش بدون توضيح گفت : فلسفه ما همهاش اينجوريه ! فاصله فلسفه زندگي تا سفسطه زنده بودن به اندازه طول كشيدن يك نخ سيگاره . جمله دوم را وقتيكه از خانهاش بيرون ميرفتم گفتم . در حاليكه مدام ميترسيدم دير شود و شب دوباره براي پدر چاي بريزم و سيگار بگيرانم .
وقتي رسيدم دير شده بود . اما پدر برعكس شب قبل به آرامي صدايم كرد تا با هم حرف بزنيم . بيشتر از دو ساعت حرافي كرد و كلماتش توي مغزم افتاده بودند بجان كلمات استاد . وقتي حرفهايش تمام شد و ميرفتم كه بخوابم گفت : " يه منفگي بيسواد ، حريف زن و زندگي نيست ". سعي كردم با حركت سر به او بفهمانم كه فراموشش كرده ام ولي ول كن نبود :" هنوز اول بيست سالته . اونقدر خواستگار بياد و بره كه باورت نشه . يه سيگار واسه پدرت . . . ".
گفتم : " فيزيك ، تا بعد از ظهر" . و برادرم جوريكه انگار خيالش راحت شده باشد گفت :" به سلامت ! "
آن روز استاد از خودش گفت و آرزوهاش . نازنين زمخت من پولش ته كشيده بود وحتي يك جمله خوب نميتوانست بگويد . مهم نبود كه پول براي كرايه هم نميماند . مهمان خودم شد .
شب در حاليكه خستگي ، پاهايم را له ميكرد ، از نگاه برادرم شك كردم كه هم دير آمدهام و هم بو ميدهم .
اسمم را صدا زد . ماندم و آماده شدم تا بگويم : " شيمي ، تا بعد از ظهر" . جلوتر از هميشه آمد و گفت :" فلسفه ، تا غروب " . دنيا روي سرم آوار شد .
زمين زير قدمهايم سخت و سوزان بود و راه خانه استاد از هميشه طولانيتر . من بايد تصميمم را ميگرفتم كه با كدام آتش بسوزم .
از خانهاش كه ميرفتم سرم پر بود از تراوشات نشئگي و دلم ميخواست آنقدر پول توي كيفم مانده بود تا يك كتاب كوچك فلسفه بخرم .
انديمشك
دي ماه 83

