1) حالا پس از سی و چند روز آمدهام. اگر بپرسید ماحصل نوشتاری روزهای پیشینام چه بوده است بر حسب عادت میگویم: هیچ! یک هیچ بزرگ!. اما حقیقت آنست که روزهای گذشته به نوشتن نمایشنامهی تازهام گذشت –که میدانید تا چه اندازه نسبت به داستان و شعر وقتگیرتر است. ( از این متن نمایشی خواهم گفت)
2) در همین ایام هم آشنایی بیشتر من با بهزاد بهادری – این جوان کمسال و پراستعداد- بیش از قبل شکل گرفت. تاآنجا که بیش از قبل راغب به همراهی جریانی پویا که تحت عنوان جنبش پساغزل در ادبیات ما – البته بیشتر در ادبیات اینترنتی ما! – نمو و نمود داشته است. برآنم که در نخستین فرصت به معرفی سرآمدها و خوبهای این جریان نوپای ادبی و خصوصاً تاویل داستانی و نمایشیی این جنبش فکری را ارائه دهم. نقداً این دو لینک نه چندان غریب را بعنوان پیشدرآمد نوش کنید: مریم حقیقت ( که من او را از سرآمدان شعر تئوریزه و عالمانه میدانم. پستمدرنی که اتفاق دوست داشتناش محتملتر از لذت بردن از شعرهاش است! ) و نیز تورج بخشایشی که شعرهاش آنقدر توقعم را بالا برد که وقتی تلفنی حرف می زدیم عجیب ترین نکته برایم این بود که هم سن هستیم! ( بینامتنیت در متن پساغزل را حتماْ بخوانید )
3) نگارش نمایشنامهی "گولی گوردون" (Glly Gordon ) پس از چندماه تحقیق و قلمزدن، به آخر رسید. متنی است مدرن و با حفظ قواعد تئاتر اپیک برشت، با قصهایی چنین: گولی گوردن – دانشجوی امریکایی رشتهی خلبانی- هواپیمای تمرینیی کالج را بهراه بمبی مخرب دزدیده و بسمت آسمان آسیا میتازد. این حرکت غریب – که همپای جدیتاش، طنز است- تمام دنیا را تحت تاثیر قرار میدهد. از رادیوهای امریکایی و اروپایی گرفته تا گودرز گوهری که یک حراستیی معمولی در بوشهر است و...کاپیتانِ ایرانی یک کشتی فرانسوی که تمام ماجرا بواسطه او دستخوش تغییر میشود و خارج از پیشبینی.دوستان علاقهمند به مطالعه این نمایشنامه میتوانند با مطلع کردن من، آنرا از طریق میل دریافت کنند.
آخر ) شهر را آلودگی بغل کرده است. آلودگی و درد. دردهای نداشتن و ندانستن. درد آلودگی اما خود غمی است مضاعف. من این غم را تنها از دور دیده بودم و هرگز از نردیک لمسش نکرده بودم. درد اعتیادهای رنگارنگ و عیشهای گونهگون... تا همین دیروز که دوستی دیرآشنا پس از مدتها تماس گرفت و برای اینکه در خریدن کتاب کمکش کنم قراری گذاشت. کتابخوان شدنش برایم غریب بود و خوش، و شاید به همین خاطر بود که وقتی دیدمش به هیچ چیز غیرعادیای برنخوردم جز سیگارهای بسیاری که دنبال هم دود میکرد. سرتان را درد نیاورم قصه رسید به راه رفتن دیوانهوار حضرت کتابخوان! در خیابان و بعد هم افتادنش کنار جدول به شکلی غریب و تشنجگونه، ازدحام مردم همیشه در صحنه و... دوست شما زیادهروی کرده در مصرف قرصهای... نمیدانم حالا کجاست و زیرکدام سقف دارد تخریب تن میکند. تنها میخواهم بداند که: هنوز روی تمام دیوارها تصویر اوست که توی خودش لولیده و تنش مثل سنگ خشک شده. هنوز هم میترسم. هنوز هم همهی موبایلها را خاموش میخواهم. هنوز نخوابیدهام.
