تبليغاتX
ریسمانی از داستان

۱. اینجا – این کوی منازل مجازی- ماوای خوبی است. برای وقتی که بخواهی بی خواهش و درخواست، بی هول و هراس سانسور و بی واهمه ی عواقب، نوشته ات را پیش چشم مخاطب هایی بگذاری. برای خیلی ها دفتر خاطرات الکترونیکی شده ( صبح ساعت 12 بیدار شدم. مامانم گفت: بیدار شو نکبت...) حتی برای بعضی ها جای نامه بازی های عشقی را گرفته ( الان که این پست جدیدو می نویسم همونجام که اوندفه با هم بودیم. که اون مانتو سبزه رو پوشیده بودی. بعد منکرات اومد...) هرچه هست من از یکسانی آدمها در این محیط لذت می برم. هرکه باشی –فرقی نمیکند- یک آدرس داری. یک ریشه اینترنتی که بلای صفحه باید نوشت.

اگر بگذریم از مخاطب هایی که مخاطب نیستند ( خیلی پیش گمانم در سایت "سید علی صالحی" بود که یکی پیغام گذاشته بود: وب باحالی داری. به مال من هم سر بزن. اگه دوست داری تبادل لینک کنیم....) باری اگر بگذریم از این دست نظرها، این کوی منازل مجازی جای خوبی است برای با هم بودن. در این دنیا که همه اش فاصله است.

تمام این چند خط را نوشتم تنها برای اینکه بگویم: پس از مدتها که مجال بودن در اینجا دستم داده، دیدن اینکه "محمد عربزاده" را زندگی گاز گرفته، وبلاگ احسان الهی فر شبیه یک زخم سرباز است، دوست نازنینی دیگر کرکره "نگذار به بادبادکها..." را پایین می کشد ، و دوستانی دیگر کم کاری شان به نبودن پهلو میزند و... اینها مرا شاد نمی کند.

 

۲. بیش از دوسال از عمر این ریسمان می گذرد. در این مدت کم نبودند بزرگان نازنینی که از دست رفتند. اما من چنانکه دوستان این رسیمان بی گمان پی برده اند خوش ندارم که ناخوشی از دست رفتن هنرمندی، سالروز تولدش یا سالگرد وفاتش را بهانه ی یک پست تازه کنم. این بار اما... آخر می دانید... اکبر رادی مرد!

شاید اگر گوهر مراد سالهای بیشتری زنده بود و می نوشت، حالا اینقدر حس غریب شدن و تنهایی درام ایرانی در من نبود.

رادی فریبا بود. آهسته دعا می کرد. اهل بی صدا داد زدن بود. آنقدر ماهرانه که بعضی ها –حتی از طایفه ی بختک زده تئاتر- از سادگی بیش از حد و قصه سازی صرفش دم می زدند. رادی اما دنیای پیچیده و پراعتراضی بود. هریکی از نوشته هاش دستچینی بود از آدمهای گونه گون که هرکدام دردها و نداری هایی داشتند، جاه طلبی ها و وسوسه هایی. و همنشینی این آدمها از یکسو قصه ی ساده ایی می شد با نقطه اوج و کشمکش ( و دیگر کوفت و زهرمارهای لازم ساخت درام). از سوی دیگر اما طعنه ایی همیشه نفته بود در دل این همنشینی.... حرف زیاد است. خیلی زیاد. ستاره ها دارند خاموش می شوند و این سالها شهابهای گذرا زیاد بوده اند – در تئاتر و در شعر. ستاره ها اما همانها بودند که پت پت کردند و .... 

 

۳.  پیشترها فقط یک کلمه بود. یک مفهوم. به آن فکر می کردذم و بعضی روزها و ساعت ها، جسته و گریخته، تجربه اش می کردم. حالا اما روزهایی از پس هم می رند و من این کلمه را زندگی می کنم. "تنهایی"، که شلوغ ترین کلمه دنیاست. با خودم فکر می کردم و حالا باورم شده که تمام زیبایی ها و لذت های جمعی دنیا مشابهی تک نفره هم دارند. شوق شادی، عیش و نوش، گریستن به حال و حالت زیستن، سختکوشی و .... شکوه عاشق بودن.

با خودم قدم می زنم توی خیابان های خلوت، با خودم به پاتوق های قدیمی می روم و شیرقهوه می خورم، کنار رودخانه می روم –این پاچال عشقی خاطره دار- و نگاه می کنم به سیل سیال خاطراتی که زندگی شان کرده ام.

هنوز هم اما برای اینکه تنم خشک نشود، زبان آدمها یادم نرو و کمی از دلگیری ها بکاهم، گاهی سراغی می کنم از دوستان قدیم. حتی گاهی مزمزه می کنم آدمهای تازه را. نوک می زنم و رها می کنم. ماهی گریزی شده ام که می داند تا کجای هر آدمی را باید نوک زد که قلابگیر یک دنیای بی دریای پرخاطره و مخاطره نشد.

 

 

+ نوشته شده توسط حبیب پرتاری در 86/10/10 و ساعت |