تبليغاتX
ریسمانی از داستان - سارا ....

زنگ تلفن براي بار سوم توي سرم مي‌پيچيد. مرد آفتاب سوخته‌ايي كه پيش‌خدمت مشروب‌خانه است گوشي را توي دستش نگه مي‌دارد و صدا مي‌زند « خانم! » و دختري كه با تاپ صورتي رنگ‌اش روبرويم ايستاده است مي‌گويد« ببخشين، با من كار دارن». مي‌رود كه تلفن را جواب بدهد كه براي بار چهارم تلفن زنگ مي‌خورد. دختر گوشي را از دست پيشخدمت مي‌گيرد و لبخندي را بجاي تشكر حواله‌اش مي‌كند. پيش‌خدمت كناري مي‌رود. براي بار پنجم كه صداي زنگ تلفن در‌مي‌آيد آرنج زنم را حس ميكنم كه به پهلويم مي‌زند و صدايش را ميشنوم كه: « ورش دار! ببين كيه » چشم‌هايم را باز مي‌كنم. زنم مي‌گويد« كيه اين وقت شب؟». نيم‌خيز مي‌شود كه مي‌گويم : تو بخواب خودم ور مي‌دارم.

شمار زنگ‌هاي تلفن از دستم دررفته است . گوشي را برمي‌دارم. «بله؟» از آن طرف خط تنها صداي ترانه‌ايي مي‌آيد. لحظه‌ايي گمان مي‌كنم كه يكي از همان پسرها يا دخترهاي الكي‌خوش است كه هوس كرده براي خنداندن هم‌سن‌هاي دور و برش كسي را دست بيندازد. زنم مات مانده است و نگاهم مي‌كند. مي‌گويم « الو بفرمائيد » هنوز هم اندكي احتمال مي‌دهم كه مزاحم نباشد و فحش دادن من ممكن است بعدها از سر بي ادبي شمرده شود. گوش‌هام را تيز مي‌كنم. صداي ترانه است. سرم را با تاسف به چپ و راست تكان مي‌دهم. گوشي را از كنار گوشم دور مي‌كنم و معلق در هوا نگه مي‌دارم. « يه مزاحم عوضي! »  آرام گوشي را رها مي‌كنم تا بنشيند سرجايش . همين لحظه صداي مرده ايي از آن طرف خط انگار مي‌سرد. « الو؟» بسرعت گوشي را بالا مي‌گيرم. « بله بفرمائيد » صداي دخترانه آنطرف خط با لرزشي كه احتمالاً از شرم است مي‌گويد « سلام! من سارام » زنم با چشم‌هايي كه گوشه‌هايشان كثافت خواب نشسته است نگاه مي‌كند و مي‌پرسد:« كيه؟» سرم را بالا مي‌گيرم كه يعني هيچ! و همزمان گوش مي‌دهم به آن‌طرف خط كه مي‌گويد «خيلي بدموقع است مي دونم» زنم نيم‌خيز مي‌شود و سرش را با جديت به چپ و راست تكان مي‌دهد. « از سر شب همه‌اش فكري بودم. فكريِ شما» بي درنگ مي‌گويم : « اشتباه گرفتين آقا!» مي‌گويد « مي‌دونم حتماً زنت را هم بيدار كردم اما راستش چون مي‌دونم كه تو موبايل نداري چاره‌ايي نداشتم جز اينكه ...» مي‌گويم« نه آقا اينجا منزل رحتمي نيست. « هركار كردم نتونستم تا بعد از ظهر تاب بيارم. كه زنت رفته باشه سركار. بي تاب شده بودم براي اينكه باهاتون... »

« يعني چي آقا؟ گفتم كه اينجا منزل رحمتي نيست » و دختر آن‌طرف خط انگار كه از اين حيله من مسرور شده باشد خنده ايي مي‌زند و مي‌گويد « يه وقت ديگه زنگ مي زنم. هشت شب خوبه؟» ابروهايم را در هم گره مي‌دهم و با لحني جدي مي‌گويم :« بله. بله.» صداي نفسي كه به بيرون پرت ‌شود از آن طرف خط مي‌آيد و بعد هم : «نيمه شبت بخير! آقاي مرداني» و صداي بوق ممتد . گوشي را رها مي‌كنم و مي‌روم سمت تخت‌خواب. زنم مي‌گويد« كي بود؟» حالا دراز كشيده است، آرنجش را گذاشته است روي بالش و كف دستش را چسبانده است به صورتش. ملحفه را بلند مي‌كنم و مي‌گويم:« يه كم برو اونورتر. مگه نفهميدي؟ يه يارويي بود كه نفهميدم نصف شب با خانواده بدبخت رحمتي چيكار داشت». و خيره مي‌شوم به صورتش. لبخندي مي‌زند اما خيلي زود دوباره همان چهره پرسشگر را مي‌گيرد. « مي‌شناختي‌اش؟» مي‌گويم :« بخواب عزيزم ساعت از سه هم باهاس گذشته باشه» خودم را كمي جابجا مي‌كنم و در همان حالتي كه تا چند لحظه قبل خيره‌اش بوده‌ام چشم‌هايم را مي‌بندم. سنگيني نگاهش را تا چند لحظه حس مي‌كنم. مي‌دانم كه بيدار است و دارد نگاهم مي‌كند. تلاش مي‌كنم وانمود كنم خيلي زود دوباره به خواب رفته‌ام آو از آن تماس تلفني هم چيز مهمي در حافظه‌ام نمانده . دقايقي بعد صداي نفس‌اش مي‌آيد. شبيه يك آه تند. بعد هم جابجا مي‌شود و مي‌خوابد. با چشم‌هاي بسته بيدار مي‌مانم. ديگر نمي‌دانم كه صورت‌اش سمت من است يا نه. دقايقي به همين شكل مي‌گذرد و بعد به آرامي و دزدانه يكي از چشم‌هام را باز مي‌كنم. رو به من خوابيده است. چهره‌اش شبيه وقت‌هايي است كه قرار است لحظه‌ايي بعد بزند زير خنده. و من عاشق آن لحظه‌هاي چهره اش هستم. شانه‌هاش بالا و پائين مي‌شوند و من حالا مطمئن‌ام كه به خواب رفته است. چشم‌هام را روي هم مي‌گذارم كه بخوابم اما يكهو تصوير دختر توي مشروب‌فروشي پيش چشمم مي‌آيد. به زنم نگاه مي‌كنم كه حالا ديگر خواب خواب است. با خودم مي‌گويم كاش پيش از آنكه بخوابد، برايش تعريف مي‌كردم. همه اش را. يعني تمام آن خواب خونيني را كه براي چندمين بار سراغم مي‌آمد. اما او ديگر خواب است. با خودم فكر مي‌كنم كه چه بهتر كه نگفتم. آخر موقع تعريف كردنش براي او يا مجبور مي‌شوم كمي دروغ بگويم و يا دست كم بعضي جاهاي آن را حذف كنم كه در اين‌صورت اصلاً ارزشي ندارد چنان گفتني و هيچ كمكي هم به آرام شدنم نمي‌كند . راه ديگر آن است كه تمام خواب را واو‌ننداز برايش تعريف كنم كه بي شك موجب ناراحتي‌اش مي‌شود... چشم‌هام را باز كرده‌ام و خيره‌ام به سفيدي سقف اتاق. « نيمه شبت خوش آقاي مرداني» با خودم فكر مي‌كنم كه هرگز كسي فاميلي‌ام تا اين اندازه زيبا صدا نزده بود. صداش توي گوشم لمبر مي‌خورد. مرداني. با الف‌ي كشيده كه با مهارتي شبيه مهارت يك خواننده آواز، تابي ظريف را هم در خود داشت. در همان الفِ ناقابل مرداني كه در تمام عمرم هرگز لحظه ايي هم فكرم را مشغول نكرده بود. 

از همان اول كه به كارگاه آمده‌ام چشم‌هام مي‌سوزند. از همان سر صبح. سركارگر انگار از سرعت كار كردنم - كه نسبت به روزهاي قبل به مراتب كمتر شده - به بي خوابي‌ام پي برده است. مي‌آيد و مي‌ايستاد كنار دستم. از دقايقي قبل پي برده بودم كه دارد من را و كار كردنم را مي‌پايد. دست‌هايش را فرو كرده است در جيب‌هاي بزرگ لباس كارش. « ديشب خوب نخوابيدي آقاي مرداني؟» فرچه را مي‌گذارم لبه سطل رنگ و بدون آنكه برخيزم نگاهش مي‌كنم. شبيه يك برج مي‌بينيم‌اش. « آقا محسن! زنم ناخوش بود. بردمش بيمارستان» سعي مي‌كند چهره جدي بخود بگيرد:« خدا بد نده؟ الان كه خوبن؟» مي‌ايستم. آهي مي‌كشم و مي‌گويم : شكرخدا! خونه‌اس . دكتر واسش يه هفته استراحت نوشته.

« نمي‌خواهي بري خونه؟ از مرخصي‌هات هنوز مونده » جوري‌كه تعارف بنظرش برسد مي‌‌گويم :« نه. شايد مادرش‌اينا بيان پيش‌اش» دست‌هايش را از جيب بيرون مي‌كشد : دل دل نكن. لباس‌هاتو عوض كن امروز هم‌چين كاري هم نداريم .»

« اما آخه ....»

« هرچي بهت مي‌گم . يالا! بجاش جمعه را هم مي‌آي.»

« جمعه ؟»

« خب ديگه»

ازش دور مي شوم و مي روم براي پوشيدن لباس‌هام.  توي دلم مي‌خندم و مي‌گويم « همين قرمساق‌بازي ها را درآرودي كه پشت سر خواهرت اين‌همه حرف افتاده »

صداي جاروبرقي زنم را مي‌شنوم. كليد مي‌اندازم و تو مي‌شوم. مي‌گويد«سلام. چيزي شده؟» مي‌گويم «نه عزيزم. يه كم ناخوش بودم مرخصي گرفتم» لباس‌هايم را تند تند از تنم جدا مي‌كنم و سعي مي‌كنم خودم را هرچه زودتر برسانم به تخت‌خواب. صداي زنم از آشپزخانه مي‌آيد:« ناهار كه حالا نمي‌خوري؟ »

« نه قربونت. فقط مي خوام بخوابم»

« چايي؟. شربت؟»

« هيچي عزيزم. هيچي»

سرم سنگين شده و دهانم طعم بدي دارد. زنم مي‌آيد و لبه تخت مي‌نشيند :« خوابت برد؟» بي آنكه چشم‌هايم را باز كنم با صدايي مرده مي‌گويم : نه هنوز. « خواستم بگم امشب شيفت شبمه. ميدوني كه»

«اووم! »

« اگه حالت بده زنگ بزنم از خانم دكتر اجازه بگيرم . يكي ديگه را جاي من مي‌ذاره كشيك شب » اين را كه مي‌گويد چشم‌هايم را باز مي‌كنم و نگاهش مي‌كنم :« واسه چي ؟ من حالم خوبه. فقط خيلي خوابم مي‌آد» لبخندي مي‌زند و بلند مي‌شود. همزمان كه ملحفه را مي‌كشد تا روي سينه‌ام مي‌گويد «ناهار خورش قيمه درست مي‌كنم. نمي‌خورم تا بيدار شي.» پلك‌هايم را كه به مي‌چسبانم خودم را توي خواب مي‌بينم. باز هم در همان مشروب‌خانه. چپ و راستم را چشم چشم مي‌كنم براي آن دختر كه تاپ صورتي داشت و موهاي شرابي‌رنگ كه روي شانه‌هاش ريخته شده بودند. نمي‌بينم‌اش. پيشخدمت كه همان مرد آفتاب‌سوخته است مي‌آيد و بي‌آنكه منتظر سفارش دادن من شود، ليوانم را پر مي‌كند از مشروبي قرمز و بعد هم دور مي‌شود. تصوير آن دختر لحظه‌ايي از پيش چشمم دور نمي‌شود. با خودم كه صادق مي‌شوم مي‌بينم همان‌قدر كه ازآمدن دوباره‌اش مي‌ترسم همان قدر هم دلم مي‌خواهد يكبار ديگر - فقط يكبار ديگر – ببينم‌اش تا من را با خودش به اتاق پشتي مشروب‌خانه ببرد. صدايي مي‌شنوم كه باعث مي‌شود دوباره چشم بچرخانم همه مشروبخانه را. صداي شبيه پيسس!. آه خدا! خودش است. اين بار هم با همان لباس و همان موها. ايستاده است جلوي در اتاق پشتي و تكيه داده به ستون ديوار. لبخند مي‌زند و با اشاره دست مرا فرا مي‌خواند. جلو مي‌روم. نفس‌هايم تند شده‌اند. چشم‌هايش را مي‌بندد و باز مي‌كند تا سلام كرده باشد. با دستش بازويم را مي‌چسبد و آرام مي‌كشد دنبال خودش. يعني قرار است همان اتفاق قبلي بيفتد؟ مي‌ترسم. دلم مي‌خواهد از او خواهش كنم مرد ديگري را از ميان مردهاي مشروب‌خانه انتخاب كند اما نمي‌گويم. حالا باز هم داخل هملن اتاق پشتي هستيم. دستم را مي‌گيرد و مي‌گذارد روي گردنش. تنم خيس شده. دهانش را كه نزديك دهانم مي‌كند مي‌خواهم داد بزنم ولي حتي نمي‌توانم لب‌هايم را از هم سوا كنم.

« بيدار شو عزيزم . بيدار شو»

زنم دست‌هايش را دور شانه‌ام حلقه كرده و ليواني آب را پيش دهانم گرفته. نفسم بند آمده.

« بخور عزيزم. چيزي نيست. خواب ديدي»

دهانم را باز مي‌كنم و با كمكش آب مي‌خورم. خنكي آب توي تنم راه مي‌گيرد و آرامم مي‌كند.

« نمي‌خواي بهم بگي چه خوابي ديدي؟»

« خواب ديدم دارم يه زن را مي بوسم؟»

«كي؟ »

« همه چيز عالي بود. مثل عشق‌بازي‌هاي خودمون. حتي عشقي‌تر. ببخش عزيزم كه اينجوري مي‌گم »

انگشت‌هايش را شانه موهايم مي‌كند و با لبخند مي‌گويد « ناراحت نمي‌شم. چون تو فقط يه خواب ديدي. تازه خوبه كه راستش را ميگي » اين حرفش بمن جرات ادامه دادن مي دهد: « اما درست لحظه‌اي كه لبهاش به لب‌هام ميرسه ...»

«خب؟ »

« باورت نمي‌شه. درست همون لحظه يكهو لب‌هام را گاز مي‌گيره. جوري‌كه خون مي‌پاشه به تمام تنم» مي‌گويد:«همين؟خوابي كه خون توش بياد تعبير نمي‌خواد» گمان مي‌كردم برخورد جدي‌تري با اين خواب تكان‌دهنده داشته باشد. ديگر چيزي نمي‌گويم. نمي‌گويم كه اين چندمين باري است كه خواب آن دختر را ديده‌ام و هر بار هم او لب‌هاي من را گزيده است. و حتي نمي‌گويم كه آن دختر اسمش را در يكي از آن چند دفعه پيش به من گفت اما هرچه فكر مي‌كنم يادم نمي‌آيد.

زنم آرايش كرده و مانتويش را پوشيده است. كيف سرمه‌ايي جيرش را روي شانه مي‌اندازد مي‌گويد « برو يه دوش بگير حالت بياد سر جاش» چيزي نمي‌گويم و ادامه مي‌دهد :« حرف مي‌زدي. بلند بلند» نگاهي به ساعت مي‌اندازم كه چهار و نيم را نشان مي‌دهد. مي‌گويم « شال و كلاه كردي. حالا كو تا هفت؟ »

« يه سر مي‌رم بازار. شايد يه خورده خريد كردم»

انگار يكباره چيزي به خاطرم رسيده باشد مي‌پرسم :« چي مي‌گفتم؟ توي خواب» باز همان لبخند مسحوركننده‌اش را سوار لب‌هاش مي‌كند و مي‌گويد:« چيز مهمي نبود». من اما ترسان مي‌پرسم:«جدي مي‌گي؟» با انگشت‌هايش خداحافظي مي‌كند و مي‌رود.« بگير بخواب. شب بهت زنگ مي‌زنم»

چهار و سي و پنج دقيقه. به تلفن نگاه مي‌كنم. بلند مي‌شوم و گوشي‌اش را مي‌چسبانم به گوشم مبادا كه قطع باشد. وصل است. با خودم فكر مي‌كنم كه بد نيست به حمام بروم. تا ساعت هشت خيلي مانده.

درست راس ساعت هشت شب تلفن زنگ مي‌خورد. با زنگ سوم برمي‌دارم كه گمان نكند مشتاق بوده‌ام. سلام مي‌كند و شروع مي‌كنيم به حرف زدن. با هر كلمه‌ايي كه مي‌گويد شك من بيشتر مي‌شود به اينكه نام دختر توي خوابم نيز سارا است. هنوز از احوالپرسي بيرون نيامده‌ايم كه يكباره مي‌گويد:« ببين آقاي مرداني تو تا حالا دست كم صد بار منو ديدي » اين حرف را با لحني گفت كه چيزي از آن عشوه‌هاي قبلي نداشت.

تغيير لحن‌اش باعث مي‌شود من هم صريح‌تر شوم :« خواهش مي‌كنم منو به بازي نگير. فقط جواب سئوال‌هام را بده، اينكه اسمم را ازكجا مي‌داني؟ شغل زنم را...»

حرفم را قطع مي‌كند و با همان آرامش كه حرص هر كسي را درمي‌آورد مي‌گويد: آقاي مرداني! تو ممكنه شوهر خوبي واسه زنت باشي يا يه رنگ‌كار خوب اما اصلاً آدم باهوش و حافظه‌ايي نيستي» مي‌خواهم چيزي بپرسم اما مي ترسم احمق‌تر بنظرش برسم. مي پرسد: جدي هنوز نشناختي ؟ مي گويم نه. « من سارام. آبجي آقا محسن. هزاربار وقتي واسش ناهار آوردم منو ديدي.» چهره‌اش را هرچه فكر مي‌كنم به ياد ندارم اما چادر رنگي‌اش را خاطرم هست كه هميشه گوشه دهانش مي‌گيرد وقتي آقا محسن مي‌دود سمتش تا ظرف غدا را از دستش بگيرد و ردش كند كه برود. همين لحظه صداي آرامي كه مي‌فهماند كس ديگري هم تماس گرفته است به گوش مي‌رسد. بي درنگ مي‌گويم:« حتماً زنمه، يه لحظه اجازه بده...» حرفم را قطع مي‌كند و مي‌گويد :« نه صبر كن من قطع مي‌كنم، فقط يه چيز.»

« چي؟»

سكوت مي‌كند و من براحتي مي‌فهمم كه حرفي قرار است گفته شود كه حتي براي او هم گفتنش شرم‌اور است. مي‌گويم « راحت باش بگو !» مي‌گويد « من و تو ازمون گذشته كه بخواهيم تو فكر رفاقت و چه مي‌دونم اين حرفا باشيم. پس يه كلام بگو كه مي‌خواي ... ميخواي باهم ... چه جوري بگم ... داشته باشيم ؟ »

مي‌گويم:« بذار پشت خطي را جواب بدم بعد با هم ....»

« نه همين حالا بگو. يك كلمه. آره يا نه» آب دهانم را قورت مي‌دهم و مي‌گويم « آره». صداي خفيف خنده‌اش را مي‌شنوم و بعد :« پس خداحافظ». بي‌درنگ دستم را روي شاسي تلفن فشار مي‌دهم اما فقط صداي بوق ممتد مي‌آيد. منتظر مي‌مانم تا زنم از بيمارستان تماس بگيرد. دراز مي‌كشم روي تخت. و نگاه مي‌كنم به تلفن. پلك‌هايم سنگين شده‌اند.

با نور لامپ اتاق يا با صداي قدم‌هاي زنم – نمي‌دانم ، فرقي هم مگر مي‌كند؟- بيدار شده‌ام. چشم‌هايم را مي‌مالم و نگاه مي‌كنم به ساعت روي ديوار. دو و نيم بعد از نيمه شب. ايستاده است جلوي آينه و مانتويش را در مي‌آورد. مي‌گويم « چيزي شده؟» جيغ كوتاهي مي‌كشد. همزمان دست‌هايش در هوا پرت مي‌شوند.

« نصف جونم كردي»

« ترسيدي؟ من كه آروم حرف زدم» نفس‌هايش را كنترل مي‌كند و مي‌آيد لبه تخت مي‌نشيند :« مهم نيست. سر كار خيلي خوابم مي‌آمد. اجازه گرفتم و اومدم»

مي‌گويم : « كار خوبي كردي» و بعد چشم‌هايم را روي هم مي‌گذارم . دوست دارم دوباره بخوام. صدايش را مي‌شنوم كه مي‌گويد « بخواب عزيزم . منم الان مي‌خوابم »

پلك‌هام به سختي از هم سوا مي‌شوند. به خودم مي‌آيم و مي‌بينم بيدارم. انگار لحظه‌ايي بيشتر نخوابيده‌ام. زنم نفس نفس مي‌زند و زيرلب انگار كه كسي را صدا بزند حرف مي‌زند. آرام با دست به صورتش مي‌زنم و بيدارش مي‌كنم. دست‌هايم را دور شانه‌هاش حلقه مي‌كنم. تمام تنش خيس شده. برايش يك ليوان آب خنك مي‌آورم. مي‌خورد. مي‌گويم: خواب بدي ديدي؟ درحالي‌‌كه هنوز گيج بنظر مي‌رسد مي‌گويد: نمي‌دونم. مشتاق مي‌شوم كه خوابش را برايم تعريف كند هرچند كه نيمه شب است و خيلي هم به چند ساعت باقي‌مانده از فرصتم براي خواب نياز دارم. « واسم تعريف كن»

« يادم نمي‌آد. باور كن هيچي‌اش يادم نمي آد. حتي يه ثانيه‌اش»   

 چند لحظه نگاهش مي‌كنم و بعد مي‌گويم« پس بخوابيم عزيزم؟» انگار مردد است. مكثي مي‌كند و سري به موافقت تكان مي‌دهد. هردو ولو مي‌شويم روي تخت‌خواب. يكهو خيز برمي دارد و خودش را مي‌اندازد روي سينه‌ام. پيشاني‌اش را مي‌بوسم. مي‌خواهم دهانم را برسانم به گردن‌اش كه سرش را عقب مي‌كشد و مات مي‌ماند به من. مي‌گويم« چيه؟ »

« تو چيزي را از من قايم نمي‌كني؟ » دهان باز مي‌كنم كه حرفي بزنم مي‌گويد« احتمالاً بخاطر زندگي‌مون؟ » قلبم محكم و تند مي زند آنقدر كه گمان مي‌كنم صدايش را او هم مي‌شنود. چيزي نمي‌گويم. مي‌گويد« بپرسم؟ فقط يه سئوال. قول بده راست‌اش را بگي»

« بگو عزيزم. هرچي باشه » آب دهانش را قورت مي دهد و با صدايي لرزان مي‌پرسد « من توي خواب، اسم كسي را صدا زدم؟»

+ نوشته شده توسط حبیب پرتاری در 86/01/22 و ساعت |