پیش از یکم: امروز/ خبری از ماهی تنگ شیشه ای نبود.... باقی این کوتاه زیبا را را که دیگر از آن درهم تنیدگی های معناگرا اما پیچیده خبری در آن نیست و تنها یک شعر اثرگذار است که مخاطب میتواند در انتهای آن لبخند تلخی زده و هوس کند یکبار دیگر بخواندش. باری احمد بیرانوند با شعری تازه به روز است.
یکم: تازگیها داستانی نوشته ام به نام " برش های بهادر: مردی که از دست زندگی گریخت". با آنکه بسیار دوستش دارم و در هیاتی نوشته شده که تابحال چندان تجربه اش نکرده ام ... به دلایلی که برخودم نیز پوشیده است ترجیح می دهم فعلاْ آنرا در وبلاگ نگذارم. دست کم در این ایام که این حس درونی نامعلوم که مانعم می شود در من هست.
دوم: روزهای سختی در انتظار منند. روزهای درس و امتحان. و من که چند ترمی می شود ترم آخرم! کمر همت را آنقدر محکم بسته ام که چشمهام دارند از حدقه در می آیند! و برایم پیداست که " برش های بهادر...." آخرین داستان من تا یک یا دوماه آینده خواهد بود. ( گفتن این حرف هیچ حلاوتی ندارد که همراز تاسفی ناباورانه نیز هست)
سوم: دوستانی که مرا از نزدیک می شناسند می دانند که چند سالی است بصورت جدی تئاتری هستم. نوشتن و کارگردانی و گاهی هم ( از سر وسوسه ) بازیگری. اینها را گفتم تا برسم به پرچم امداد! : از دوستانی که مطالعه و یا فعالیتی در زمینه تئاتر داشته و یا دارند می خواهند ضمن ابراز آن به بنده ( تا همین جا هم بسیار مایه مسرت است ) در صورتیکه در خصوص تئاتر ضدتئاتر اطلاعاتی دارند من را محروم نگذارند که سخت دربدر دانستنش هستم!
آخر: ماجرای یعقوب یادعلی را - بلا و توهینی که تنها به بهانه و گزک یک یا چند داستان رخ داد - شنیده اید. قصد من تشریح ماجرا نیست که شما بی شک هر خبری را به آسانی هرچه تمام تر می توانید از همین محیط به بدست بیاورید تنها می خواهم صدای آهم را به گوشتان برسانم و اینکه چقدر این روزها آن جمله شاملو را زمزمه کرده ام که گفت: اهل سیاست به قداست زندگی نمی اندیشند" و می بینم و می بینید متولیانی را که از پس چنین برخوردهای جاهلانه ایی روبروی دوربین های هنرباخته می ایستند و لبخندهای بی معنا می زنند. و من دوست دارم به وزیر عزیز ! ارشاد که معتقد است "کتاب باید جوری باشد که هر فردی بتواند آنرا با صدای بلند برای تمام اعضای خانواده اش بخواند" بگویم : هوا را از من بگیر خنده ات را هم!