نمیخواهم از حال و احوالم بگویم. از زخمههای تیزی که روزانه از تبر خاطرات و خودم میخورم. اصلاً نمیخواهم هیچ چیز بگویم. داستانی تازه نوشتهام اما سرخوش نیستم. داستان را میگذارم برای چند روز دیگر و اجالتاً حال دلم را میان گفتن و نگفتن، داد میزنم به شعرهایی از مارگوت بیگل ( به ترجمه شعرساز شاملو):
ساده است نوازش سگی ولگرد
شاهد آن بودن که چگونه زیر غلطکی میرود
و گفتن که: سگ من نبود!
چیدنش و از یاد بردن
که گلدان را آب باید داد
ساده است بهرهجویی از انسانی
دوست داشتناش بی احساس عشقی
او را به خود وانهادن و گفتن که: دیگر نمیشناسمش
ساده است لغزشهای خود را شناختن
با دیگران زیستن
به حساب ایشان
و گفتن که : من اینچنینام
ساده است که چگونه میزیایم
باری! زیستن سخت ساده است
و پیچیده نیز هم.
و هنوز از خماری آن قبلی در نیامده میخواهم این یکی را گریه کنم که:
چه مدت لازم بوده تا کلمه عفو بر زبان جاری شود؟
تا حرکتی اعتماد انگیز انجام گیرد
بیا تا جبران محبتهای ناکرده کنیم
بیا آغاز کنیم!
فرصتی گران را به دشمنخویی از کف دادهایم
و کسی نمیداند
چقدر فرصت باقی است
تا جبران گذشته کنیم
دستم را بگیر!

