کاپیتان محمودی- ... بشمااار سه! (مکث. لحظهایی به پشت سرش نگاه میکند)خوبه. خیلی خوبه. من این نوع دستور دادن را از دائیام یاد گرفتم. نظامی بود. گاهی وقتا توی خونه هم با بشمار یک و بشمار دو به پسردائیهام –مالک و مجید- دستور میداد ماشیناش را بشورن. یادش بخیر...(نگاهی به تاریکی پشت سرش میاندازد. گویی سئوالی شنیده باشد) نه زنده نیست. مرده. در واقع پر کشیده. (زیر لب) دائی یونس رفت تو ردیف پرندهها. ردیف هشتیِ پرندهها.


فيضيه- تنهايي هوا مياره. هي راديو! هي راديو! آخه چقدر راديو؟ آدماي راديو كاغذي ان. دست و پا ندارن. عين طوطي هي حرف مي زنن. خدا به دور! ... ولي خودم نمي خوام. اينا به خيالشون تو گفتي: زن! تا مو برگردم تو ميكپي تو خونه، مفهومه؟ ... مي گم، بخند. ديروز پريروزا بي بي سكينه اومده ميگه: آخي! بميرت برات فيضيه ، شوهرت چقدر بددله! ( به تماشاگران) امشب اصلن خوابم نمي آد.(ادامه) باورم نمي شه، فقط چهار روزه رفتي،( به تماشاگر ) چهار شبه خوابم نمي آد. (ادامه) خاك نشسته به قاب عكست. چه خاكي به سر مو مي خاد بشينه. جواد! برگرد. به خدا دلم برات...تلويزيونو كه درست نكردي، اقلن بيا ببين برق اين خونه چه مرگشه.

